در این باغ بزرگ
سرپناهی ست
بر درش کوفته اند نوشتاری
که بدانید....ای خلایق
سرپناه پوشالی ست
در ذهنتان جاری ست
گر دمی خواهید
فانی ست!!!!
نظرات ()چند تا داستان جالب که شاید خوانده یا شنیده باشید،ولی بعضی وقتا یاد آوریشون خوبه!
و بهتره مصداق ها رو تو وجود خودمون پیدا کنیم تا دیگران!
***
داستان اول :
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت
را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها
با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...
نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!
***
داستان دوم :
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.
روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن
متوجه شد که همسایهاش در حال آویزان کردن لباسهای شسته است و گفت:
لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر
لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای
شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار
میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت
تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی
درست لباس شستن را یادش داده."
مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
نتیجه اخلاقی :وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه
شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه
انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از
خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن ناآگاهانه، درپی
دیدن جنبههای مثبت دیگران باشیم؟!
***
داستان سوم:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
هنگامی که آن مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل
او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. بنابر این استقبال
از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی
به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از شخصی دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس
به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد دوزخ شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این کار شما تروریسم خالص است!
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم
قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان
نگاه می کند، به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو
می کنند، با یکدیگر صمیمی شده اند، همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
دوزخ که جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!
نتیجه اخلاقی : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ
افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند!
نظرات ()
چند روزی می شه که اتفاقات متفاوتی برام پیش اومده!گمونم حدود ١ ماه شده باشه!
و همچنان هم ادامه داره،هر روز یه چیزی می شه که اگه مجالی باشه می شه تا چند روز تو شوک و
ناراحتی بود ولی از اونجایی که هر روز یا یک روز در میون اتفاق دیگری به ما رخ می نمایاند ،
فرصتی برای شوک شدن و ناراحتی نداشتم!شاید هم کلا" تو شوک هستم!
با این که اوضع ناجور است و گویا تازه اولش هست و همچنان ادامه داره و داره ناجورتر هم می شه،
ولی من خیلی این چیزا رو جدی نمی گیرم چون مشکلات توپول تر از این ها رو دیدم که خیلی مهم تر
هستند!
با تمام این اتفاقات تا این لحظه ، می تونم این طور نتیجه گیری کنم:
زندگی مزخرفی داریم!به هیچ چیز و هیچ کس نمی شه اعتماد کرد!هرکسی به فکر خودش هست و دنیا
رو از این زاویه می بینه که چی به نفعش هست!دوست می شیم که سودی برامون داشته باشه و می گیم
که رو ما حساب کن ،می گیم فقط با تو چنین ارتباط خوبی دارم و می تونم باهات راحت باشم ولی عبارت
" فقط تو " رو به خیلی ها می گیم و فکر می کنیم چه فازی به دوستمون دادیم که همچین حرفی بهش زدیم!
اگه یکی بیاد و بگه دوستت چنین کاری کرده و چنین حرفی زده،بدون یاد آوری شناختی که خودمون از
دوستمون داریم و و ارزشی که دوستمون برامون تا چند لحظه قبل داشته ، نه به خاطر کارهایی که برامون
کرده بلکه به خاطر کارهایی که ما براش کردیم و بدون مطمئن شدن از صحت گفته نفر سوم، حرف رو
قبول می کنیم و یا چپ چپ نگاهش می کنیم یا ارتباطمون رو باهاش قطع می کنیم یا ...!
نمی دونم چرا ما آدم ها به اطلاعات مخفی و مأورای دیدمون علاقه داریم و چیزی که جلوی
چشممون هست رو نمی خوایم ببینیم و بهش اعتماد کنیم!
نمی تونیم حرف یا درد دلی به کسی بزنیم،چون نه تنها زمانیکه یه مشکلی در ارتباطمون پیش بیاد،
طرف می خواد از چیزایی که ازت می دونه سوءاستفاده کنه ، بلکه زمانی که فکرمی کنی ارتباط
خوبی بینتون هست هم ،طرف اگه براش نفعی داشته باشه،سوءاستفاده می کنه یا ناخواسته به یکی دیگه
می گه و بعدش معلوم نیست چی می شه!!!
نمی تونیم با کسی شوخی کنیم ، چون زمانی که مطمئنی مشخصه حرفت شوخی هست،
ملت جدی می گیرند و داستان می شه!
نباید کسی رو دوست داشت و دل بسته و وابسطه شود چون آخرش به جدایی و ناراحتی ختم می شه!
و احتمال شکست خیلی بیشتر از موفقیت هست!
باید از اول هر رابطه با شک و ترس و عدم اعتماد بریم جلو و ادامه بدیم که آمادگی این اتفاقات رو
داشته باشی و بتونی جلوگیری کنی!
ولی من این طور نتیجه گیری نکردم!
من بر عکس تمام اتفاقات ناراحت کننده،حس خوبی دارم!حس خوبی دارم که تو مدتی که در کناردوستانم
بودم و هستم از بودن در کنارشون لذت بردم و بهم خوش گذشت!حس خوبی دارم که بهشون اعتماد
کردم و همیشه فرض رو بر مثبت بودنشون گذاشتم!
حس خوبی دارم که دوست شون داشتم و سعی کردم کارهاشون رو درک کنم!
می تونستم تو مدت دوستیم همیشه با شک و ترس و عدم اعتماد و دید منفی بهشون نگاه کنم و
همش درگیر باشم که ضرری بهم نرسه و مثلآ زرنگ باشم و ساده لوح به نظر نرسم و از
کوچیک ترین چیزی نتیجه گیری منفی کنم !
ولی من فکر نمی کنم زرنگی این باشه!حس خوبی دارم که زرنگ بودم به این معنی که از زمانی که
داشتم لذت بردم و زندگی کردم و حس اون لاک پشتی رو دارم که با خرگوش مسابقه دو گذاشت و
برنده شد!
فرض کنید ٨٠ سال عمر کنیم، اگه همیشه از ترس شکست ،به هیچ کس اعتماد نکنیم و دوستشون
نداشته باشم،شاید فقط 2 یا 3 بار تو زندگی مون ضربه بخوریم !
ولی اگه فرض رو بر خوب بودن همه بگذاریم ودوست بداریم و اعتماد کنیم،تعداد دفعات
بیشتری ضربه می خوریم(فرض کنید ١٠ بار)!
کدوم روش رو انتخاب می کنید؟
روش اول که ٨٠ سال با ترس و شک زندگی کنید که کمتر ضربه بخورید!
یا روش دوم که واقعا ٨٠ سال از زندگی تون لذت ببرید و به معنی واقعی زندگی کنید و
فوق اش ١٠ بار هم ضربه بخورید!
این رو هم در نظر بگیرید که ما
" فقط یک بار زندگی می کنیم!!!"
به غیر از این ها،به خاطر ناراحتی هایی که برام پیش اومده هم حس خوبی دارم!
حس خوبی دارم که ناراحتی های مختلفی رو تجربه کردم و می تونم احساس های بیشتری رو با تمام
وجود درک کنم! ممنوم از تمام کسانی که انواع مختلفی از حس ناراحتی رو برام بوجود آوردند!
وقتی مٌردم می تونم بگم من حس های مختلفی رو تجربه کردم!
ممنونم!
ذهن خالی باد
گنجایش حرف حق را ندارد
درست!
من اما مجاب فرومایگان نخواهم شد
من یقین دارم
که سرانجام در امتداد صبوری ها
آواز امید از پس آوارهای آرزو
طلوع خواهد کرد
قسم به تین
ستاره هرگز نخواهد مرد
من دیگر در چنبره چاه نخواهم گریست
من زیر همین طاق های شکسته رویا
موسیقی حیات را
در نی لبکی ، ولو ترک خورده خواهم دمید
تا دیگران بدانند
که من هنوز زنده ام
نظرات ()امروز به برف فکر کردم!
نمی دنم چرا ، ولی خصلت وفا داری براش احساس کردم!
و فقط همین حس رو!و نه هیــــچ حس دیگه ای!
بدون پیچیدگی!
بدون تظاهر!
بدون درگیری!
بدون سر در گرمی!
بدون محدودیت!
بدون ... !
بدون هیچ حس و احساسی هست!!
کاری که باید انجامش بده رو با عشق و رضایت سال هاست که داره انجام می ده!
جا های مختلف و زمان های مختلفی حضور داشته و چیزای مختلی دیده،... ولی
از کنار همشون گذشته و کار خودش رو انجام داده!
مسیر زندگی اش همیشه مشخص هست و براش فرقی نمی کنه چه اتفاقی ممکنه بیافته
یا نیافته!!!
خوش به حالش.....
شاید!!!

نظرات ()